در این ماه مصادف بود با ماه رمضان
من روزه میگیرم
یه روز به عذرا گفتم
فردا تو تنهایی
ساعت 9 صبح بیا بریم ویلا
منم بدلیل مسافت روزه نمیگیرم
گفت باشه
البته روز قبل عذرا رفت آرایشگاه
هههههه
صبح ساعت 9 صبح بهونه کردم از سرکار اومدم بیرون
عذرا هم مرخصی گرفت
سوارش کردم
رفتیم دو تا شهر اونطرف تر
یه ویلا گرفتم
رفتیم داخل ویلا
آروم عذرا رو بغل کردم
بوسیدیم
مقنعه اش رو در آورد
منم دکمه مانتوشو باز کردم و در آوردم
رفتیم رو تخت نشستیم
آروم همدیگه رو لمس کردیم
سخت بود
کم کم لباسامون رو درآوردیم
یه .... عاشقانه
هر دو ارضا شدیم
رفتیم حموم
بعدش لباس پوشیدیم
ساعت 14 برگشتیم
خیلی خوش گذشت تو ماشین هم همو میبوسیدیم
انگار خستگی نداشتیم
هر دو همو خیلی دوست داشتیم
تو ماشین سرشو گذاشت رو شونه من
آهنگ با من قدم بزن رو گوش میدادیم
خیلی خوش گذشت
رسوندمش
بعدش رفتم اداره
تا ساعت 15.30 بودم
بعدش رفتم خونه
استراحت
عذراااااااااااا جوووونم خیلی دوووووووووووست دارررررررررررم
شبت بخیررررررررررررررررر
برچسب: خاطره عن اول يوم دراسي,
نویسنده: ماهان قاسمیپور