خرید بک لینک
سلام

تو این ماه اتفاق جالبی افتاد

هر روز اس و زنگ و ایمو تصویری

حدود 18 بهمن اینا بود نمیدونم چی شد عذرا گفت اس نده

الان دقیقا نمیدونم چرا

البته اتفاق خاصی نیفتاده بود

منم گفتم باشه

اون موقع من هر روز وب مینوشتم

یعنی تموم اتفاقات روزانه رو مینوشتم

روز 22 بهمن تو خونه تنها بودم

عذرا چند روز از من خبری نداشت

البته من کارای روزانه خودم رو هم تو وب مینوشتم

تا اینکه روز 22 بهمن

تو وب یه قصه نوشتم

البته اونجا نگفتم قصه هست

اینجوری شروع کردم که

2 روز پیش ، صبح زود کنار ساحل بودم

و یه دختر داشت میرفت داخل آب

دیدم همینجور داره میره و دریا طوفانیه

رفتم داخل آب

داد زدم برگرد

فهمیدم قصد خودکشی رو داره

دستشو گرفتم گفتم برگرد

دختره گریه میکرد

بالاخره برگشت

لباسش خیس شده بود

آوردمش تو ماشینم و بخاری روشن کردم

توجه کردم دیدم کنارم یه ماشین مدل بالا هست

فهمیدم ماشین این دختره هست

حرفی نزدم

هنوز تا ساعت 7 صبح وقت داشتم برم اداره

دیدم شیشه ماسین صدا میکنه

نگاه کردم دیدم مامور نیروی انتظامی

حالا من با کت و شلوار اداری

اون دختره یه تیپ دیگه

ای خدا الان من چی بگم

مگه حرف منو کسی باور میکنه

دیدم دختره زنگ زد برا باباش

گفتم جناب صبر کنید الان باباش میاد

ده مین بعد دیدم یه ماشین پورشه وارد ساحل شد

دختره گریه کنان رفت تو بغل باباش

باباش خیلی نگران دخترش شده بود

خلاصه به مامور یه چیز گفت و مامورا رفتن

منم رفتم خداحافظی کنم

دیدم پدر دختره از من تشکر کرد و شماره همراه منو گرفت

خلاصه بگم

پدر دختره زنگ زد و منو دعوت به شام کرد

رفتم اونجا

اسم دختره دنیا بود

فرداش دختره زنگ و اس

تا اینکه دختره به من گفت میشه بریم کافی شاپ

منم قبول کردم

الان شما که دارین میخونید میدونید این مطلب که نوشتم داستانه ، ولی عذرا نمیدونست داستان نوشتم

برا همین زنگ زد به گوشیم

من هر دو تا گوشیمو خاموش کردم

عذرا پیش خودش گفت چی ، محمدرضا با یه دختر به نام دنیا بره کافی شاپ؟؟؟!!!!!!

وااااای

شب با خانواده اومدیم خونه

گوشی روشن کردم

عذرا به گوشی رسمی من اس داد

گفت ساعت 7 صبح فلان جا

گفت اگر نیای میام اداره

خنده ام گرفت

صبح توراه داشتم میرفتم اداره

زنگ میزد و من جواب نمیدادم

تا اینکه جواب دادم

گفت من فلان جا میام

بیا اونجا

گفتم چکار داری

گفت بیاااااا

رفتم اونجا

گفت شماره دختره دنیا رو بده

گفتم برا چی میخوای

گفت میخوام سرشو بزارم رو سینه باباش

گفتم گناه داره

تازه هم ، تو چکار داری ، من و تو که اس نمیدیم و رابطه ای نداریم

گفت میگم شماره دنیا رو بده

ما کنار ساحل بودیم و عذرا داد میزد و من لبخند

گفتم بیا داخل ماشین

رفتیم داخل ماشین

بهش گفتم دنیا یه داستانه

بعدا عذرا یه حرف قشنگ زد ، گفت اگر عذرا مراقب محمد رضا نباشه ، دنیا میاد سراغش

اون روز تا ظهر نرفتم اداره

با عذرا رفتم جنگل و دور زدیم

بعدش باز اس و زنگ

فکر کنم فقط یه 5 روز بود اس ندادیم

تو این ماه هم ، ویلا رفتیم بیرون رفتیم

هههههههههههه

ههههههههههههه

عذرا دیگه حواسش هست

بوووووووووووووووووسسسسس

دووووووووووووست دارررررررررررررررم خیلی

برچسب: نویسنده: ماهان قاسمی‌پور تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 8:32

صفحه بندی